نامه های ما به خدا

حرف دلت رو بگو *** کسی تو رو نمیشناسه

تبلیغات تبلیغات

نامه ۵۶

مـنـی کـه نـام شـراب ، از کـتـاب مـیـشـسـتـم روزگـار ، کـاسب دکـان مـی فـروشـم کـرد خدا جونم همیشه حتی از اسم معتاد میترسیدم یادمه بچه تر که بودم یه معتاد تو خیابون میدیدم پشت مادرم یا پدرم قایم میشدم و بیشترین سعی که داشتم این بود که تو چشماش نگاه نکنم من حتی از بوی سیگار بدم میومد ولی الان خودم شدم اون معتاد لاغر بد قواره که عالم ازش گریزون هستن اصلا نمیخوام از کسی گله کنم یا بخوام اشتباهاتمو یه جور توجیه کنم، نه اینجا که دلیلی واسه نقاب زدن ندارم، هیچکس
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها